أحمد بن حامد كرمانى

90

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

حشم كرمان در ولولهء تنافر افتاد و از اتابك محمد كناره گرفت و در حومهء تقارب و تحارب دست برآوردند و بعضى را مىكشتند و بعضى را مىسوختند و بدست خويش پروبال خود مىكندند . ) ( گفتار در طغيان محمد علمدار و ببم شدن و با زمرهء اوباش عزم بردسير كردن و رفتن اتابك محمد بجانب فارس و از فارس باز حدود كرمان آمدن و به طرف خراسان رفتن . ) ( شخصى بود از خسارات اوباش حشم و رذالات اوشاب امم ، او را محمد علمدار گفتندى و در اين فترات از نفحات شيطانى باد نخوت گرفت و قومى بر خود جمع كرد و از اتابك محمد بگريخت و ببم شد و در سابق على پيوست و بعد از چند روز جمعى از سوار و پيادهء بم بياورد و روى به شهر بردسير نهاد ، به خدمت ملك تورانشاه . اتابك محمد از آن شدآمد او بدظنّ شد و متحير فروماند و او را قدم اصطبار نماند . با ملك تورانشاه درين باب مشاورت كرد و او را از قصد ايشان تحذير نمود . ملك گفت من از قصد ايشان فارغم ؛ نفرت آن قوم از تست و خلاف ايشان با تو و اگر در خدمت خواهى بود ، من تا جان دارم ، نگذارم و رخصت ندهم كه متعرض حواشى سراى تو باشند و برين معنى عهود كرد و سوگندها خورد ؛ و اگر دلت سكون نميگيرد و مصلحت خويش در مقام بردسير و خدمت من نميدانى ، هم مانع حركت نمىباشم . روزى چند بيرون رو ، تا خود اين كار كجا رسد ، اتابك چون عجز ملك و قلت مبالات او با مثال اين احوال ميدانست ، ترك خانه و مهاجرت وطن بر خود سهل ترديد ، از مناقشت محمد علمدار . در حال و مقاسات محاربت غز در مآل ملك را وداع كرد و روى بجانب فارس نهاد . چون اتابك برفت ، محمد علمدار و ديگر ارذال باز خدمت ملك پيوستند و سنهء 568 خراجى ، در ضيق و مشقت بسر بردند و اتابك محمد چون بفارس رسيد هواء فارس نيز وباء فتنه گرفته بود و ميان اتابك تكله و ابن عمّ او قطب الدين پسر اتابك سنقر ، نواير تشاجر استعلاء مىپذيرفت . چون در سفرهء سفر همان ديد كه بر خوان حضر ، او را از حمت بردن به حضرت عز الدين لنگر ، حيا مانع آمد و رغبت يزد ننمود ، هم باز حدود كرمان آمد و بحصار زرند متحصن شد با چند كس معدود . و